تيرگی هست و چراغی مرده ميکنم تنها از جاده عبور ... دور مانده اند ز من آدمها سايه ای از سر ديوار گذشت غمی افزود مرا بر غمها فکر تاريکی و اين ويرانی بی خبر آمد تا با دل من غصه ها ساز کند پنهانی نيست رنگی که بگويد با من . . . اندکی صبر سحر نزديک است هر دم اين بانگ برآرم از دل وای اين شب چقدر تاريک است خنده ای کو که به دل انگيزم... قطره اي کو که به دريا ريزم... سخره ای کو که به دار آويزم... مثل اين است که شب نمناک است ديگران را هم غم هست به دل ... غم من ليک غمی غمناک است هر دم اين بانگ برآرم از دل وای اين شب چقدر تاريک است اندکی صبر سحر نزديک است اندکی صبر سحر نزديک است... اندکی صبر سحر نزديک است... اندکی صبر سحر نزديک است...
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت به قلم استاد محمد |
حکيم ابوالقاسم فردوسى طوسى، بزرگترين حماسهسراى تاريخ ايران و يکى از برجستهترين شاعران جهان شمرده ميشود. در تذکرهها و تواريخى که تا اواخر قرن سيزدهم هجرى تأليف شده است مطالب قابلتوجهى که ما را از نظر تحقيق در زندگانى وى قانع سازد بسيار کم است. ناچار بيشتر بايد به نوشتههاى دانشمندان قرن اخير توجه کرد که با دقت در متن شاهنامه براى نظريات خود دلائل مؤثرى آوردهاند. زادگاه او: مولد اين شاعر بزرگ دهکدهء «باژ» يا «باز» از طابران طوس است. دولتشاه سمرقندى او را از مردم دهکدهء «رزان» دانسته است اما گمان ميرود که اشتباه او ناشى از عبارت نظامى عروضى در چهارمقاله باشد که نويسد هنگامى که هديهء سلطان محمود به طوس رسيد «جنازهء فردوسى را به دروازهء رزان بيرون همى بردند». تاريخ تولد: دربارهء تاريخ تولد فردوسى روايات تذکرهها و تاريخها پريشان است. در نسخههاى معتبر شاهنامه سالهاى عمر او تا هفتادوشش و «نزديک هشتاد» ياد شده است و با توجه به سال درگذشت فردوسى ميتوان تاريخ نسبةً دقيقى براى تولد او يافت. محققان معاصر گمان دارند که بيت اخير پس از پايان شاهنامه بر آن افزوده شده است زيرا در همهء نسخههاى خطى شاهنامه اين بيت وجود ندارد و ظاهراً پس از سال 400 ه .ق. فردوسى در شاهنامه تجديدنظر کرده و ابياتى بر آن افزوده است. بر طبق بيشتر نسخههاى شاهنامه، فردوسى در سال 400 ه .ق. هفتادويک سال داشته است و در اين صورت اگر هفتادويک سال از سال چهارصد هجرى به عقب برگرديم تولد او به سال 329 و برابر با سال درگذشت رودکى ميشود. اين تاريخ را دلايل ديگرى نيز تأييد مىکند: فردوسى بنا به گفتهء خودش در هنگام روى کار آمدن محمود غزنوى پنجاهوهشتساله بوده است . سال جلوس محمود 389 ه .ق. است ولى دو سال پيش از آن، سال 387، مطابق با غلبهء محمود بر نوحبن عبدالملک سامانى و سپهسالارى او در خراسان است. اگر از اين تاريخ 58 سال به عقب برگرديم باز سال تولد فردوسى 329 خواهد شد و تشبيه محمود به فريدون نيز ميرساند که ابيات بالا مربوط به آغاز شهرت اوست. کنيت و نام: کنيت فردوسى همه جا ابوالقاسم آمده است و صورت درست نام خود و پدرش روشن نيست. خانوادهء فردوسى: خانوادهء او بنا بر نوشتهء نظامى عروضى «از دهاقين طوس» و صاحب ثروت و آب و ملک بودهاند اما اين توانگرى و مکنت در طى ساليان دراز به تهىدستى گراييد و در روزگار پيرى، شاعر عاليقدر با تنگدستى و نياز به سر مىبرده است. در خطاب به فلک وارونهگرد گويد: چو بودم جوان برترم داشتى به پيرى مرا خوار بگذاشتى. هنگامى که هنوز نيروى جوانى و مايهء زندگانى شاعر از ميان نرفته بود انديشهء نظم شاهنامه او را به خود مشغول داشت و روزى که بدين کار دست زد بيش از چهل سال از زندگانيش نمىگذشت. افسانههايى که دربارهء سبب نظم اين اثر جاويدان در تذکرهها و تواريخ قديم آمده است اغلب بىاساس و دور از حقيقت است و در اين باره ضمن گفتگو از شاهنامه سخن خواهيم گفت. سفرهاى فردوسى: نظامى عروضى نويسد: «چون فردوسى شاهنامه تمام کرد نساخ او على ديلم بود و راوى ابودلف و وشکرده حيى قتيبه که عامل طوس بود... شاهنامه على ديلم در هفت مجلد نبشت و فردوسى بودلف را برگرفت و روى به حضرت نهاد، به غزنين و به پايمردى خواجهء بزرگ احمد حسن کاتب عرضه کرد و قبول افتاد...». صحت جزئيات اين روايت با توجه به آنچه در شاهنامه و منابع ديگر آمده است تأييد نميشود، زيرا صاحب تاريخ سيستان نويسد که چون محمود وصف رستم را شنيد گفت: «اندر سپاه من هزار مرد چون رستم هست» و فردوسى جواب داد: «زندگانى بر خداوند دراز باد. ندانم اندر سپاه او چند مرد چون رستم باشد اما اين دانم که خداىتعالى خويشتن را هيچ بنده چون رستم نيافريد». اين بگفت و زمين بوسه کرد و برفت. محمود وزير را گفت: «اين مردک مرا بهتعريض دروغزن خواند». وزيرش گفت: «ببايد کشت». شاعر دلآزرده دربار محمود را ترک کرد و مينويسند که يکسر بهسوى هرات رفت و در آنجا ديرى ميهمان اسماعيل وراق (پدر ازرقى شاعر) بود و کسان محمود که به دنبالش رفته بودند او را در طوس نيافتند و بازگشتند. آنگاه بنا به روايت نظامى سمرقندى «به طبرستان شد به نزديک سپهبد شهريار که از آلباوند در طبرستان پادشاه او بود» و نسبتش به يزدگرد شهريار مىپيوست. صد بيت در هجو محمود بر شاهنامه افزود و آن را به شهريار تقديم کرد و باز نظامى عروضى نويسد که شهريار هجو محمود را به صدهزار دينار خريد و شست. اين داستان و هويت سپهبد شهريار و ديگر اجزاء آن اگر هم درست باشد بدين صورت نيست زيرا با تاريخ وفق ندارد.(1) گروهى از محققان نوشتهاند که فردوسى به بغداد و اصفهان نيز سفر کرده است. اشتباه اين گروه از آنجا ناشى شده است که يک نسخهء خطى شاهنامه را کاتبى در سال 689 براى حاکم لنجان اصفهان نوشته و از خود ابياتى سخيف و سست در پايان آن افزوده است. چارلز ريو(2) در تاريخ استنساخ کتاب «ششصد» را «سيصد» خوانده و سال 389 را برابر با سفر فردوسى به اصفهان پنداشته است. از طرف ديگر کسانى که منظومهء يوسف و زليخا را از فردوسى ميشمردهاند به دليل اشاراتى که در مقدمهء اين منظومه است چنين نتيجه گرفتهاند که شاعر به بغداد نيز سفر کرده است و البته چنين نيست. مرگ فرزند: در سالهاى اواخر قرن چهارم هجرى هنگامى که فردوسى به شصتوپنج سالگى رسيده بود مرگ فرزند جوانش پشت پدر را دوتا کرد و «بهجاى عنان عصا به دست وى داد»: جوان را چو شد سال بر سىوهفت نه بر آرزو يافت گيتى و رفت ...مرا شصتوپنج و ورا سىوهفت نپرسيد از اين پير و تنها برفت. اين حادثه بايد در حدود سال 395 ه .ق. اتفاق افتاده باشد. تاريخ درگذشت: درگذشت فردوسى را حمدالله مستوفى در سال 416 و دولتشاه در سال 411 ه .ق. دانستهاند. با توجه به سالهاى عمر او و تاريخ تولدش ميتوان سال 411 را درستتر دانست زيرا در سراسر شاهنامه بيتى نيست که عمر فردوسى را بيش از 80 سال بنمايد و اگر به تاريخ تولد او 82 سال هم بيفزاييم از سال 411 بيشتر نميشود. از طرفى بنا به روايت نظامى عروضى در سال مرگ او سلطان محمود در سفر هند بوده است و سال 411 هم سال فتح قلاع نور و قيرات بهوسيلهء محمود است. و در روايتى که نظامى نقل ميکند در آن سفر خواجه احمد حسن ميمندى نيز همراه سلطان بوده است در حالى که اگر سال مرگ فردوسى 416 باشد پس از عزل خواجه ميمندى است. نظامى گويد که در راه بازگشت از هندوستان سلطان را دشمنى بود که حصارى استوار داشت. سلطان پيامى براى وى فرستاد که تسليم شود و هنگامى که پيک او بازميگشت از وزيرش پرسيد: «چه جواب داده باشد؟». وزير گفت: اگر جز به کام من آيد جواب من و گرز و ميدان و افراسياب. به نقل از تبیان
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت به قلم استاد مسعود |
سلام.امروز دو تا آهنگ توپ به نا م نرگس بیمار و توی شهری که تو نیستی از محسن چاوشی برای دانلود گذاشتم. محسن چاوشی عزیز توی این آهنگ ها با خواننده ای به نام علی جعفری هم خوانی کرده. در پایان هم یه فیلم تصویری برای دانلود هست که اگه ببنید شاخ درمیارید. این کلیپ مصاحبه سیاوش قمیشی با یکی از شبکه های اون ور آبیه. سیاوش توی این مصاحبه از محسن چاوشی دعوت به همکاری کرده. خیلی جالبه... ضمنا نظر یادتون نره.باتشکر.محمد.پسران آفتاب ![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت به قلم استاد محمد |
چند تا مطلب جالب و قشنگ بهترين دوست اون دوستي كه بتوني باهاش روي يك سكو ساكت بنشيني و چيزي نگي و وقتي ازش دور ميشي حس كني بهترين گفت و گوي عمرت رو داشتي. ما واقعا تا چيزي رو از دست نديم قدرشو نميدونيم ولي در عين حال تا وقتي چيزي رو دوباره بدست نياريم نميدونيم چيو از دست داديم. اين كه تمام عشقت رو به كسي بدي تضميني براي اين نيست كه اون هم همين كارو بكنه پس انتظار عشق متقابل رو نداشته باش فقط منتظر باش تا اين كه عشق اروم تو قلبش رشد كنه و اگه اين طور نشد خوشحال باش كه توي دل توئ رشد كرده در عرض يك دقيقه ميشه يه نفر و خرد كرد در يك ساعت ميشه كسي رو دوست داشت و در يك روز ميشه عاشق شد ولي يك عمر طول ميكشه تا كسي رو فراموش كرد. دنبال نگاهه نرو جون ميتونن گولت بزنن دنبال دارايي نرو چون كمكم افول ميكنه دنبال كسي كه باعث بشه كه لبخند بزني برو چون فقط با يك لبخند ميشه يك روز تيره رو روشن كرد كسي رو پيدا كن كه تو رو شاد كنه دقايقي تو زندگي هستن كه دلت براي كسي اونقدر تنگ ميشه كه ميخواي اونو از روياهات بيرون بكشي و توي دنياي واقعي بغلش كني. رويايي رو ببين كه ميخواي، جايي برو كه دوست داري، چيزي باش كه ميخواي باشي، چون فقط يه جون داري و يك شانس براي اين كه هر چي دوست داري انجام بدي. ارزو ميكنم به اندازهي كافي شادي داشته باشي تا خوسش باشي به اندازهي كافي بكوشي تا قوي باشي به اندازه ي كافي اندوه داشته باشي تا يك انسان باقي بموني و به اندزه ي كافي اميد تا خوشحال بموني. هميشه خودتو جاي ديگران بگذار ،اگر حس ميكني چيزي ناراحتت ميكنه احتمالا ديگران رو هم ازار ميده. شاد ترين افراد لزوما بهترين چيز ها رو ندارن،اونا فقط از اونچه تو راهشون هست بهترين استفاده رو ميبرن. شادي براي اونايي كه گريه ميكنن ويا صدمه ميبينن زنده است براي اونايي كه دنبالش ميگردن و اونايي كه امتحانش كردن چون فقط اينها هستن كه اهميت ديگران رو تو زندگيشون ميفهمن عشق بايك لبخند شروع ميشه، بايك بوسه رشد ميكنه،وبااشك تموم ميشه(اينو نميدونم كي گفته!!!) روشنترين اينده هميشه روي گذشته فراموش شده شكل ميگيره نميشه تا وقتي كه دردها و رنجها را دور نريختي توي زندگي به درستي پيش بري. وقتي به دنيا اومدي تو تنها كسي بودي كه گريه ميكردي و بقيه ميخنديدن. سعي كن يه جوري زندگي كني كه وقتي رفتي تنها تو بخندي و بقيه گريه كنن. باتشكر (پسران افتاب)
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت به قلم استاد میثم |
بینندگان عزیز برای شما گزارش میکنیم از شهر مکزیکو سیتی محل برگذاری مسابقات المپیک سال 1968. بیننده گزارش مراحل پایانی مسابقه دوی ماراتن هستید.این مسابقه به طور مستقیم در 5 قاره جهان پخش میشود.دوندگان رقابت حساس و نزدیکی با هم دارند.نفس ها به شمارش افتاده و عرق از سر روی همه جاری است.این دوندگان 42 کیلومتر را طی نموده اند.دوندگان قسمت اخر جاده را طی میکنند.و یکی پس از دیگری وارد اتادیم میشوند.جمعیت داخل استادیم با ورود انها شروع به تشویق میکنند.رقابت نفس گیری است.دونده شماره 16 جلوتر از بقیه است.سینه نفر اول نوار خط پایان را پاره میکند.استادیم سراپا تشویق میشود.فلاش های دوربین لحظه ای امان نمیدهند.دونده های بعدی یکی پس از دیگری از خط پایان عبور میکنند.بعضی از انان چند قدم جلوتر از شدت خستگی روی زمین ولو میشوند.و خبر نگاران شتابان برای مصاحبه با انها جلو میروند.اسامی و زمان های بدست امده از بلند گو اعلام میشوند.نفر اول با زمان 2 ساعت و بیست دقیقه و 39 ثانیه و... . در همین حال تک و توک دونده های باقی مانده از گرد راه میرسند و ازخط پایان عبور میکنند.دوربین بار ها و بارها تصویر افرادی را که از ادامه مسابقه منصرف شده اند و از مسیر مسابقه بیرون امده اند را نشان میدهد.من فقط یک نفر دیگر را میبینم که دارد به اخر مسابقه نزدیک میشود.فکر میکنم این دیگر اخرین نفری باشد که از خط پایان عبور میکند.داوران و مسئولان برگزاری میایند تا علائم مربوط به مسابقه ماراتن و خط پایان را جمع اوری کنند. جمعیت هم تکانی به خود میدهد تا ارام ارام استادیوم را ترک کند.اما... صبر کنید...صبر کنید... بلند گوی استادیوم به داوران اعلام میکند که خط پایان را ترک نکنند.گزارش رسیده که هنوز یک دونده دیگر باقی مانده است.همه سر جای خود برمیگردند.و انتظار رسیدن نفر آخر را میکشند.دوربین های مستقر در طول جاده تصویر اورا به استادیوم مخابره میکند.اگر شماره او را ببینم نام او را از لیست پیدا خواهم کرد.او جان استفان اکواری است.دونده سیاه پوست اهل تانزانیا.مثل اینکه مشکلی برایش پیش امده دارد لنگ لنگ میزند.پایش بانداژ شده است و به نظر خونی می آید.بگذارید ببینم چه قدر تا اینجا فاصله دارد. از علائم کنار جاده این طور برمی آید که 20 کیلو متر تا اینجا فاصله دارد.الان ایستاد و از کمر خم شد و دو دستش را روی زانو هایش قرار داد .چه نفس نفسی میزند دوباره راه افتاد.هان طور لنگان لنگان .چقدر ارام حرکت میکند.احتمالا به زودی از ادامه مسابقه منصرف خواهد شد .این همه راه را نمیتواند این طور طی کند.اما مثل اینکه دست بردار نیست.چند قدم لنگان لنگان طی میند و بعد از درد زانو و ساق مجروحش می ایستد.چهره اش از شدت درد در هم فرو رفته اما باز هم به حرکت ادامه میدهد.چند نفری را میبینم که دور و بر او هستندو دارند چیز هایی به او میگویند.انگار میخواهند او را از ادامه مسابقه منصرف کنند.اما او با حرکت دست به انها اشاره میکند که کنار بروند.داوران هم چنان در کنار خط پایان ایستاده اند.طبق مقررات تا اخرین نفر که خط پایان عبور کند باید انجا منتظر بایستند .جمعیت هم همان طور منتظر و ارام سر جایش نشسته است .مسابقه در واقع تمام شده .این یک نفر هم تا چند دقیقه دیگر از ادامه مسیر انصراف میدهد.من با اجازه شما ارتباطم را قطع میکنم به گزارش سایر مسابقات توجه کنید. بعد از گذشت ساعتی: بینندگان عزیز من مجددا از محل برگزاری مسابقات دوی ماراتن برای شما گزارش میکنم.این جا اتفاقات جالبی دارد می افتد.دونده ای که ساعتی قبل با او صحبت کردیم هنوز مسیر مسابقه را ترک نکرده است و با جدیت مسابقه را ادامه میدهد.نکته جالب اینجاست که خبر نگاران نه تنها محل مسابقه را ترک نکرده اند بلکه خبرنگاران بخش های دیگر هم به اینجا آمده اند.جمعیت هم به جای اینکه کمتر شود دارد زیاد تر میشود! جان استفان را در تصویر میبینم که دستهایش را مشت کرده دندان هایش را بر هم فشار می دهد و با گام هایی لنگان لنگان اما استوار هم چنان به حرکت خود به سوی استادیوم ادامه میدهد.او هنوز چند میلومتری تا خط پایان فاصله دارد.آیا او خواهد توانست مسیر را به پایان برساند؟اینجا خورشید دیگر غروب کرده و هوا رو به تاریکی است. من در ادامه دوباره برای شما گزارش خواهم کرد. بعد مدتی طولانی: بینندگان عزیز مجددا سلام.آخرین شرکت کننده ی مسابقه دوی ماراتن به استادیوم نزدیک شده است و اکنون دارد وارد استادیوم میشود.با ورود او استادیوم از جا برمیخیزد و همه تماشاچیان برای احترام بلند میشوند و شروع به کف زدن میکنند.موج کف زدن تمام استادیوم را فرا میگیرد.چه صحنه با شکوهی...نمیدانید اینجا چه غوغایی است. 40 50 متر بیشتر به خط پایان نمانده است.او دوباره نفس زنان میایستد و خم میشود.اکنون دستش را روی ساق خونی اش گذاشته است.و پلک هایش را بر هم میفشارد.نفسی میگرید و دوباره شروع به حرکت میکند.شدت کف زدن جمعیت لحظه به لحظه بیشتر میشود. باور نکردنی است... بله او از خط پایان عبور میکند.خبرنگاران به سوی هجوم میبرند.نور پی در پی فلاش ها استادیوم را تماشایی کرده است.او از سر تا پایش عرق میچکد و دیگر نایی برای ایستادن ندارد و می افتد. منبع:کتاب مبتکران داستانی که خواندید داستانی واقعی بود از المپیک سال 1968 میکزیکوسیتی و حماسه ی جان استفان .آن شب مکزیکوسیتی تا صبح چشم بر هم نگذاشت.او حتی یک لحظه هم تصمیم نگرفت که میدان را خالی کند. شاید هر کسی که ربطی به این ماجرا داشته باشد از رئیس المپیک مکزیکوسیتی گرفته تا رئیس ورزشگاه مکزیکو و دست فروش هایی که از ازدیاد جمعیت در آن ورزشگاه نهایت استفاده را کرده اند و حتی کسی که در آینده این داستان را خواهد خواند نفعی از این ماجرا خواهند برد. حتی من و شما. من از جان یادگرفتم که اگر شکست خودم را با چشمانم ببینم باز هم میدان ا خالی نکنم و تا اخرین نفس دست از تلاش برای پیروزی برندارم. داستان جان استفان آکواری از آن پس سینه به سینه بین تمامی مردم جهان نقل شد.شاید آن شب اگر از کسی میپرسیدید نفر اول مسابقه چه کسی بود نمیدانست اما شک نکنید که جان را همه میشناختند. توضیحات: جان به سبب حادثه ای که در همان اوایل مسابقه برایش رخ داد به شدت به زمین خورد و مجروح شد. فردای همان روز جان در پاسخ به خبرنگاران که علت را میپرسیدند پاسخ میداد:برای شما قابل درک نیست. وقتی با اصرار آنها مواجح شد گفت مردم کشورم مرا 5000 مایل تا مکزیکوسیتی نفرستاده اند که فقط مسابقه را شروع کنم.مرا فرستادند که آنرا به پایان برسانم. 
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت به قلم استاد محمد |